مسیر ما

اسیر در سیلاب روزمرگی
میان سخره‌های پوچی
به هم رسیدنمان
 دلیلی شد برای گشایشی مسیری تاز
تا سیلاب رودی باشد
که به جای باتلاق‌های کویر من و تو
 به دریای ما برسد
 
اینک دست‌های خسته‌ و پاهای نابسته‌مان به ما می‌گویند
زندگی، رفتن از مسیل‌ها به سوی مسیرهاست

قصه‌ی ناتمام

کجای کدام راه
کدام راهبه‌ی مست را دیده ای؟
که چشمانت این گونه بی‌روح،
درب نمناکیست
گشاینده به انشعاب بن بستی از زمان

از روی کدام رود
چشم بسته بر چوب باریکی گذر کرده ای؟
که پاهایت،
تراشه ای حکاکی شده از مرگ است
بازگشته از زنده‌گی هزار راهبه‌ی از دیر گریخته

کدام قسمت این داستان
کدام بیت غزل سهم تو بود؟
که آن را برداشته ای و رفته ای
و باقی را زیر دست منتقدان تنها گذاشته ای
کی می رسی؟
از پس دعای کدام راهبه؟
بعد از خشکیدن کدام رود؟
کجای قصه می رسی تا پاهایت تمام شدن را یاد قصه بیاورند؟

حقیقت را

در بزنگاه خنده‌ات
همه چیز را دزدیده‌ای

من چندیست برای تفریح تاریخ و فلسفه می‌خوانم
تا ذهن خسته‌ای را 
از جستوجوی حقیقت‌های گم شده در توشه‌های دزدی معصوم
استراحت دهم

آبی

تو گوش‌هایت آبی شده
و من تمام دنیایم آبی‌ست

منی که ماه‌هاست لای موهای تو گم شده‌ام
 -و هر قدر کوتاه‌شان کنی پیدا نخواهم شد